آینه دیدار
از دفتر اتود معنا
محمد پوردامغانی
تابستان 2026
خنکای بامدادی، خواب از سرِ پنجره پرانده است و ماه خود را آرام آرام، در حریر شب پنهان می سازد و آینه ای بی قرار، با آوای شبنم از خواب بیدار میشود.
ستاره ها سو سو جمع می کنند و مِه، مستانه والسِ حیات را می رقصد.
آینه میرود آبی به صورت زند، که ناگاه وسوسهای غریب به جانش میافتد.
"می شود رو برگردانم و خود را تماشا کنم؟"
او که سالها میزبان نگاه دیگران بوده است، حالامی خواهد مهمان چشمان خود باشد.
نبض زمان تند می زند و برگ درختان می لرزد.
دلهره ای گنگ به جانش افتاده است.
به ثانیه ای می ماند، که توان رفتن ندارد و قطاری که تاب ماندن.
شگفتا، دلداده ای که جز تماشا نخواهد.
طاقت نمی آورد، سر بر می گرداند و به خود نگاه می کند.
شالی روشن بر گردن دارد و زنگارِ زمان، پلکهایش را خسته نشان می دهد،
و در قابِ معطرش دیروزها صف کشیده اند.
مردمکانش برقی می زنند و شعف بر لبانش می نشیند.
تو گویی به تمنای محال رسیده باشد.
صدای سوت قطار با تیک تاک ساعت در هم می آمیزد،
و او با تعجب می پرسد:
«پس کو خودم؟»
و با حسرت ادامه می دهد:
«آنچه دُردانگی گرفته بودیم، همه را به جهان بخشیدیم، به آنان که سالها تصویرشان را به ما سپردند، بی آنکه خودشان را دیده باشیم.
شاید خودشان نیز، هرگز خودشان را ندیده باشند!»
از دوردستها صدایی می آید؛ نغمه ای دیرآشنا.
انگار کسی "آریا" را می نوازد.
می خواهد بماند، می خواهد بیشتر بماند و بیشتر غرق دریایی شود که در او زاده شده است.
می خواهد "آریای" نخستین را با "آریای" واپسین پیوند دهد.
چشم می بندد تا مگر خود را باز بیند، که خاطره ای از راه می رسد، او را در آغوش می گیرد، می بوسد و به دیواری بلندتر می آویزد.
پانویس:
Aria from The Goldberg Variations, BWV 988 — J. S. Bach