چقدر خوب بود اون وقت هایی که آدم فرض نمی شدیم با همه طول و عرضمون
بهانه بود و حرفای یواشکی در گوش پرنده هایی که آوازشون رو قرض می دادن
اون وقت هایی که قسم نمی خوردیم تا ثابت کنیم بد نیستیم!
دلم تنگه! 
برا روزهایی که خوب فرض می شدیم
خوب ما رو می دیدن
و خوب حس می کردن که زمین با همه تیرگی ها هنوز می شه رنگی فرضش کرد.

کاش اینقدر بزرگ نشده بودیم که این قدر حقیر شمرده بشیم.
کاش
کاش...



آدم،
دو باره زنده می شود آنجا،
ستاره ای،
بر آسمان دلش پاره می شود!
روشن از اوست،
هر چه در این سایه می رود،
دردی به آه،
بی سخنی چاره می شود!

ما برگهای ریخته،
از سوز آن درخت،
ما ناله های سوخته،
از نای آن غراب،
بس جامه چاک کند این زمین به داغ،
تا ابر گرید و خندد به غنچه باغ،
پاییز می رود آخر ، زمان به بار،
گل دسته پر شود از شور صد هزار.

نقاره ها، بلند،
نقاره ها، بلند،
من خواب دیده ام،
من خواب دیده ام،
از روضه وصال،
یک آیه چیده ام!

من خواب دیده ام،
من خواب دیده ام...

محمد پوردامغانی
مهر ۱۳۸۹

 آی دی و آدرس کانال بهانه، در تلگرام:

Bahaane@

https://telegram.me/bahaane

 



دلم آهو،
دلم صحرا،
دلم يک قايق و دريا.

دلم آتش،
دلم بيشه،
دلم شيرين و صد تيشه.

دلم شانه،
دلم گيسو،
دلم عطر تن شب بو.

دلم باران،
دلم مهتاب،
دلم بوسيدنت در خواب.

بيا!
آيينه دلتنگ است،
سراغت گيرد از لاله،
چراغ خانه تب دارد،
تمام شب کند ناله.

که از هجر تو مي سوزيم !
که از هجر تو مي سوزيم !

امرداد 1391



 

قرار نشد هنوز شروع نکردم و بسم الله رو نگفتم، نق بزنید که این چه اسمیه و ایراد بگیرید مگر دختر عدس هم می شه و یا اینکه بابای ناتنی دیگه چه صیغه ای است ؟!!
همین که هست
می خواهید بخواهید نمی خواییدباز هم باید بخواهید
آش کشک خاله رو که پس نمی زنن یه دستی عامو!
جونم براتون بگه ، یکی بود یکی نبود ، غیر از خدای بزرگ هیچکس نبود ، اون زمانای قدیم ، که آسیابها روبراه بودن و هنوز تو کوه بومادرون در می اومد ، عدس خانم، دختر ناتنی جواد آقا ، که تازه از آب و گل در آومده بود و ترشیش رو سیر انداخته بودن ، پاشو کرد توی یه کفش که شوهر می خوم الا و بلا !
و هرچی آقا جواد گفت بچه تو دهنت بوی شیر می ده و استخونت هنوز نترکیده به خر جش نمی رفت که نمی رفت !
تا اینکه یه شب که خواب بود و خواب پسرای دریایی رو می دید یه جفت ماهی سفید که لباشون رو قرمز کرده بودن به خوابش امودن و گفتن:
آخه جوجه دختر تو رو چه کارت به عروسی ، چی می دونی بعد چی میشه ؟!
و اون که دست و پاش می لرزید گفت :
سلام نکرده عزیزید ، مگه شما خودتون شوهر نکردین ها ؟!
گفتند : ما ؟! وااااا
و صورتشون گل انداخت و عدس خانم از خواب پرید...
نفهمید چه جور صبحانه اش رو بخوره و راهی مدرسه شه بی اونکه جرات کنه خوابش رو برای کسی تعریف کنه ...
این ذره از خوابش رو هم وقتی می رفت دست و صورتش رو بشوره من گوشه چشمی لای دفترش دیدم و گرنه خدا می دونه اون ما هی ها دیگه چی گفتن که اینجور سرا سیمه از خواب پرید ...
عصر که شد
بی قرار بود
حوصله نداشت
دلش می خواست بره و اون دو تا وروجک رو پیدا کنه و گوششون رو بماله
حالا برا چی خدا می دونه
آدرسشون رو بلد نبود
می گفتن نزدیک دریا زندگی می کنن!
توی یه برکه دو قلو !
آخه اونا نه اینکه خودشون دوقلو بودن باید برکه شون هم دو قلو باشه
و یه جوی دوقلو هم به اون برکه می ریخت راس راسی
عدس خانم رفت و رفت تا غروب شد و رسید به اون جفت برکه
باد آروم موهای بید رو ...
باز ایراد گرفتید که بید کنار دریا چکار می کنه ؟
خوب دلش خواست کنار دریا سبز شه ، من چه می دونم !
می پرید وسط قصه من که چی ؟
کجا بودم ...
یادم رفت ...
حالا برا خودتون لالایی بخونید تا خواب برید، شاید شما هم ....

 



سایه،

سایه،

همسایه...



جویی
کنار آن
زنهای رخت شوی
بر سنگ می زنند
بخت سیاه خویش
رخت سیاه و موی
از حلقه قنات
بیرون می آید
مردی که می کشد
بر پشت خود عذاب
فانوس او به تاب
"بی چاره کش کشو"*

آن شب
مادر اسير خواب
او رفت !
من ماندم و خیال آب

اینجا دو باره من
در پای خط چار
مردان له شده
زنهای بی قرار
وامانده از قطار

مترو
پایاب و یاد جو
بی چاره "کش کشو" !
زمستان 1391
------------------------------------------------
کش کش . [ ک َ ک َ ] (اِ) آنکه در پاره ای از اراضی، آب را با وسیله ای مخصوص بجریان آرد.
------------------------------------------------
4يا 5 سال بيشتر نداشتم. مادر مرا با خود به پاياب مي برد. چندين پله پايين مي رفتيم . فضايي بسته بود . نمناك و خنك . يك طرف دهانه قنات بود و طرف ديگر محلي كه آب از سوراخی بیرون می رفت و وسط نيز جويي كه زنان كنار آن سنگ گذاشته بودند و رخت مي شستند و گاه نيز بدن . ناگهان هياهو مي شد. فرياد مي زدند " كش كشو ! " مردي خميده با فانوسي در دست و يا گاه با "چراغ موشو " از دهانه قنات بيرون مي آمد. توبره اي بر پشت داشت و با ريسماني كه بر شانه انداخته بود چيزي را به دنبال خود در كف قنات مي كشيد. گمان مي كنم پارچه يا حصير بود. از يكي از پيرمردهاي كوير پرسيدم گفت: چوب درخت انار به طناب مي بستند . هم به قصد لايروبي و هم اينكه آب گل آلود شود و كمتر هدر رود . هياهوي زنان نيز به چند دليل بود كه اگر سر و بدنشان برهنه است بپوشانند و ديگر اينكه امكان آب كشيدن لباسها نبود . اما "كش كشو " راه خود را مي رفت . نه به داد و فرياد زنان كار داشت و نه به ترسي كه در دل پسر بچه افتاده بود از ديدن اين موجود عجيب و غريب!
بعد از 50 سال ايستگاه مترو به نظرم، درست شبيه پاياب آمد .
همان پله ها، همان آدمهاي خسته همان دو حلقه تاريك ابتدا و انتها همان جو كه به جاي آب آهن در آن جريان دارد. و همان "كش كشو" كه پر هياهو مي آيد و بي تفاوت مي گذرد.
تنها پسر بچه، حالا وقتي ترس در وجودش موج مي زند، ديگر دستش در دست مادر نيست !



شعر و ادبیات معاصر, اشعار نیمایی, پایاب, محمد پوردامغانی

نه به دستم قلم داد
تا باد را زخم زنم
و خورشيد را خنجر
و نه فرمانی
که از فولاد سخن
تبري سازم
به طمع جان اخگران
بر اين دفتر
رسالت من همه اين بود
که در اين دوات
شرابي ريزم
از خون ارغوان
به سكر همه آدميان
تا مست 'گردد کاغذ
و نماند مستوري
در او نهان

پاره پاره
در اين طوفان ورق خورديم
و از اقبال همه پريان
بالا رفتيم
كه مگر داغ غربت خويش را
به ختمي روئيده در صحرایی
خنك سازيم

شولای رستگاری این بود !

تير ۱۳۸9



شعر و ادبیات معاصر, نوشته های کوتاه, عصرانه های گفتگو, والقلم, محمد پوردامغانی

هنوز يک نفر مانده بود تا صف تمام شود و ما برسيم آنجا که از بوق سگ انتظارش را مى کشيديم ...
خواستيم برسيم که اين قراضه زنگ زد ... آن را جلو گوشمان گرفتيم ...
صدايى نمى آمد ...
آمدیم ناسزايى نثار کنيم ...
که ديدیم صداى فوت هم نمى آيد ...
بیشتر آن را به گوشمان چسباندیم
پوم تاک
پوم تاک
پوم تاک
...
بی آنکه سنگی جای خود بگذاریم صف را رها نمودیم و دویدیم طرف بیمارستان ....
گوشی را روی قلبش گذاشته بود و به خواب رفته بود ...

بهمن ۱۳۸۸



شعر و ادبیات معاصر, نوشته های کوتاه, عصرانه های گفتگو, ب نشانی, محمد پوردامغانی

باد نشديم، بوزيم، هر جا كه دلمون خواست! حتي تو خونه بهار
ابر نشديم، بدويم، هر جا كه دلمون خواست!حتي تو خلوت نگار
نه صخره! كه رشك سختي باشيم و نه قطره كه نشون خوشبختي
آه هم نيستيم كه آروم بالا بريم و نون هم كه اگر از سر ندار برمون دارن دارا شيم!
باغ كه هر روز درختا رو بغل كنيم و ماه كه هر شب ستاره ها رو خواب
حتي ماهي هم نشديم كه ما رو توي تابه بندازن و يك شكم سير دعاشون كنيم!
عشقمون كشيد علف شيم تا سير شه هر چي بزه! شديم خر زهره
عرعرمون موند و ترسي كه تو دل يونجه ها مي انداختيم!
خبرمون كردن مي شه بستني شد، خنك خنك!
كي مي دونست ته قيف سوراخه و مي ريزيم روي زمين و عابرا چنان لگدمون مي كنن كه بيا و ببين !
بعد هوس سياحت به سرمون زد!
شديم دوربين
اولين عكس رو بر نداشته، افتاديم و لنزمون شكست! مجبور شديم هر چي خاطره است توي اطاق تاريكمون زندوني كنيم!
گفتيم آخ جون! مي شيم اطاق تاريك و اونجا ديگه به به! نور علي نوره!
اما نمي دونيم كدوم از خدا بي خبري پرده رو كشيد و ما مونديم اون وسط حيرون!
خوب پس بهتره پرده باشيم! تا وقتي پسمون مي زنن!
اما...
جمع كنيم بساط معركه گيري رو كه بچه مرشد هم حتي نشديم! تا دورمون جمع شن و خير سرمون كلاه بگردونيم!
پس شديم كلاه! يكي ما رو بر داشت، يكي گذاشت!
حالا، همه به ما ميگن:
آي با كلاه، آي بي كلاه...

اسفند 1391



شعر و ادبیات معاصر, نوشته های کوتاه, عصرانه های گفتگو, یادگاری, محمد پوردامغانی

حالا دیگر زمان زیادی است که ما را از یاد برده ای!
راستی چه شد آن مهر؟
گناه ما بود؟
یا تردی خیال ریحان!
حرفهای زیادی است که شاید بشود زد شاید نشود!
اما به گمانم دوستی گاه از این دایره بیرون می رود و بر دل آدم کولاک می شود.
چرا كه اين بي قرار،سنگ نبشته ای است، که به چشمی دیگر بايد آن را خواند.
مگذار این کتیبه شکسته از دیوار فرو افتاده ، زیر آن همه خاک بماند و مادیانها بر آن پای کوبند.
اگر ياغي ، در اين دشت مي نالد،
اگر به خستگي ، التماسش را بر در مي كوبد،
و اگر هنوزش اشكي در پياله است، 
به بركت تبسمي است كه از لبان تو بر ديده اش دويده است!
با او بر مدار پريشاني مچرخ
و بدان كه: دوستت دارد!
"بيش و كم از آن تقدير
بيش و كم از این عصيان"

آبان ۱۳۸۹



شعر و ادبیات معاصر, نوشته های کوتاه, عصرانه های گفتگو, یاغی, محمد پوردامغانی

دیوانه و سرمست
می دوم به تماشای اینهمه آرواره شکسته ،
در میان لوتی که دهان باز کرده است
تا مارا ببلعد!

از اخترک چندم آمده ای؟
چنین فریبا!
که چینی فروشان آنجا
پیاله ای تو را داده اند ،
بر جگر تاولی رخشان

من ماتم و حیران،
فهیم و رستگار؟!
عاقل و درست پندار؟!

کشک را با کدام کاف می نویسند همسایه
و قاف قلب را با چند من سیر؟

پاره پاره شده است دلم
در این اندرونی
که نفس می برد و خماری از سر می اندازد
کاش جوی آبی بود
یا معبری
که گیاه ماهیان عالم را به چرا می بردم
هی هی هی ، از عاقبت این بدمستی
هی هی هی از عاقبت این بد مستی

چراغ را بالا بگیر
می خواهم قطرات اشک را روی گونه ات بشمارم
شاید بشود گردنبندی از آن ساخت
شاید بشود برد و نگاه خرید

چه فهیمم من و چه عقل درست!
این را جار می زنم در تمام کوچه
تا طوطیان آواره بشنوند و با من تکرار کنند:

کشک
کشک
کشک ...

امرداد 1394



شعر و ادبیات معاصر, نوشته های کوتاه, عصرانه های گفتگو, تاول رخ ماه, محمد پوردامغانی

به این نتیجه رسیده ام که :
جهان را رها کنم!
رها کرده بودم ها ،
اما ،
رهایی را نیز رها کنم!
و بماند این کودکی که در خواب و بیداری مرا قلقلک می دهد و میان کاغذ رنگی می گذارد و می فرستد آن سوی پروا !
چه گیجم من و هنوز هم ...



شعر و ادبیات معاصر, نوشته های کوتاه, عصرانه های گفتگو, بادبادک, محمد پوردامغانی

چند روز است می خواهم پاسخ نطرت را بنویسم،
اما هر بار به بهانه ای نمی شود،
تا اینکه شد دو نظر از آن تماشا که تو داری نازنین!
گفتم: قدم کم می آید،
همه راه علم را دویدیی
گفتم: نفس کم می آید،
همه هوای عالم را دمیدی
حالا، پای این چهار سوق ، گلیم پهن کرده ام و تو را به انتظار نشسته ام
تا شبی، که سر بر سینه کهکشان گذاریم و خواب ماهیان هفت دریا را در پیاله ریزیم
انگار دارم برای دو تن می نویسم،
که خوب می دانند گیس پریشان حیات را بافتن یعنی چه،
دو قدیس از دیار مشتاقی،
که دست در دست هم ،
بر سر مژگان باد می رقصند !
دانستی که، که را می گویم ؟
دانستی؟!

پ. ن :
من هم ذوق مرگ شدم ،
وقتی که خواب دیدم، در کوچه می دویدی، 
چه ترانه ای می خواند پیراهنت!

 



شعر و ادبیات معاصر, نوشته های کوتاه, عصرانه های گفتگو, شولای پریشانی, محمد پوردامغانی

اسبی زین کرد و به آیین پریان ،
آخرین کلام را
- که باز مانده بود -
پیش آورد :
"پاندورا " !
کم یا بیش ،
اسطوره تقدیر ندارد !

می گوید : نفس کم می آید !

ماه من مگر نمی داند که در این هجرت ، ستارگانی رستگار، تاریکی را فرو نهاده اند و بر تارک شبی معلول ،  خوش نشسته اند!  

نفس...
نفس ...

راست می گوید ، 
نفس کم می آید پای نگاه گلی که باد آشفته اش کرده است و باران بر رخسار بی گناهش بوسه می زند !
تو را به چند ماهی ، روزگار خواهد فروخت ؟ دلشوره ام
در این بازار که مفت خران به کمین نشسته اند و دلالان طمع می بافند ؟
قاصدک مژه خون کرده است به اندرونی و آه زنی در زنجیر می رقصد !

 



شعر و ادبیات معاصر, نوشته های کوتاه, عصرانه های گفتگو, پاندورا, محمد پوردامغانی

گاه و بی گاه ، چشم می بندیم و از پرچین خیال می گذریم تا در باغ خاطرات قدم زنیم و عطر دیروز را به یاد آوریم !
گاه و بی گاه ، اشک راه بر نگاه می بندد ومی دویم ، در آیینه ای دور ، چون کودک آب
و لای ورقهای خیس گم می شویم ...
گم می شویم و فراموش ،
چون قطره که در طغیان دریا ،
چون شن که در اندوه کویر و چون علف که در هیاهوی باران ...
فراموش می شویم و فراموش می کنیم هجای زمان را
دیروز آنچه بر ما گذشت ، همه در انبان ذهن ماند ، برای فرداها
و امروز ، که فرداهای دیروز است ، جیره خوار لکنت خویش شده ایم
کاش به جای التماس خاطره ها ، می دانستیم : که حالی هست پر هیاهو
حالی هست ماندگار
کاش هجای زمان را باور می کردیم ومو می بافتیم و هی می زدیم بر اسب آتش ،
چون روزگاران قدیم ، بر آن صحرا که یادتان هست و در آن کوهساران که هنوز آواز دلدادگی پژواک می شود !
می گویند: بزرگ شده ایم !
بزرگ شده ایم ؟!
تماشا دارد و هیهات!
شاید قد کشیده باشیم
در آن معبر که باریکه ها ، پی از پی هم می گذرند.
اما من کودکی را می شناسم آراسته ،
کودکی که شیطنت نمی کند وقتی خاله ریحان او را به پارک می برد و عمو آویشن برتاب می نشاند
و تاب که می خورد چشم می بندد تا نبیند که چه غریب است و دست نیافتنی!
کودکی که بر " رف " مادر بزرگ ، کنار آینه نقره قدیمی ، جا خوش می کند و از قندان گل سرخی او ، حبه قندی می دزدد !
کودکی که نخ نازک بادبادکی را می گیرد و با او به هوا می رود، تا از آن جا ببیند آنچه را که امروز از دیده ها نهان است ...
کودکی که ساعت شماطه دار پدر را برمی دارد و کوک آن را به عقب می گرداند تا وقتی بیدار می شود، صدای بلبل دهد ،
در آن خروس خوان که عطر نان گیجمان می کند و بوی چای مست ..
بقیه اش بماند برای فردا ... بروم برنجم سوخت !

عصر آدینه اول خرداد 1394



شعر و ادبیات معاصر, نوشته های کوتاه, عصرانه های گفتگو, هجای زمان, محمد پوردامغانی

"من"  کیستم ؟!
حقارتی فرسوده که بر این حیات خود را وانهاده است و در قابی کهنه ، می پندارد که از قد همه نیلوفرهای عالم بالا رفته است ...
کاش روزگار ، مرا هم خمره ای می داد و می شکستم تا  زمین زیر پا مست گردد و در دلش لرزه افتد ، رقصی خوش ، به رشک همه خرمیان !
آوار ، آوار ، آوار ...
چشم که گشودم ، تو آمده بودی !
گفتمت : صنوبر چند ؟
بوسه پیش آوردی که بها ندارد !
قد کشیدم وایستادم ، 
سبز ، سبز ، سبز ...
آواز به هنجره قناری بر گرداندی و گفتی :
"خیالی نیست بد مستان را ، 
از زمین لرزه ای که درگیرد و رقصی که کمر کوه شکند!
آوار، آوار ، آوار ..."
دوستت دارم بهار!

امرداد 1394



شعر و ادبیات معاصر, نوشته های کوتاه, عصرانه های گفتگو, زمین لرزه, محمد پوردامغانی

پس آنهمه خواب خوش بی دلیل نبود!
چشم که باز کردم بهار آمده بود ، پی بهانه
بغض در گلو شکست و اشک بر گونه دوید
حالا بنشینم و بیندیشم !
به اینهمه فرصت که در نبودنش هدر شد،
به خود بیندیشم که بی رحمانه در چنبره زمان اسیر افتادم و چشم بر تماشا بستم،
به ساعتی که فریاد می زد و نمی شنیدم ،
به قاصدکی که بال بال می کرد و نمی دیدم
این پنجره حقیر!

امرداد 1394



شعر و ادبیات معاصر, نوشته های کوتاه, عصرانه های گفتگو, بهار, محمد پوردامغانی

دخترانی دارم حوا ، پسرانی زمین،
می آیند و در آغوشم می گیرند و بوسه بر نگاهم می گذارند .
بهار آمد پر ترنم ، 
سپیده روشن،
و هستی که شعله می شود !
پدر!
پدر!
پدر !...
جان را در دل می گویم و فکر می کنم که: 
چرا نباشم؟
چرا برایشان ننویسم؟
و چرا نان و نمک تعارفشان نکنم و این عشق دو سویه متبرک را ؟!
مبارکم باشد همه بلوغی که می تابانید.
بهارم!
سپیده ام! 
و تو، نازنینم ! 

اردیبهشت 1394



شعر و ادبیات معاصر, نوشته های کوتاه, عصرانه های گفتگو, بلوغ تماشا, محمد پوردامغانی
 

خانه دلتنگ تو شد ، مهتاب نیز
بوته ریحان و چشم آب نیز
شعر می پرسد که شه بیتم کجا است ؟
شاعر ویران و بغض ناب نیز

 



شعر و ادبیات معاصر, ماهی, محمد پوردامغانی
از خدا که پنهان نیست ، از شما هم نباشد، جوان بودم و یاغی و زخم هزار تازیانه بر شانه بیداد می کرد.
در آن زمستان ، که هنوز پا در آینه نگذاشته بودم و چون ما هیان هفت دریا ، غرق شور آبه های تنهایی خود ، در آسمانی خاموش، ستاره ای می جستم ، تا پای پلک یخ زده ام آویزان کنم ، او را دیدم ، چله ، چله ، آتش در کمان داشت و سبو، سبو ، روشنی در گفتار،
انگار تازه از دریا باز گشته باشد، نگاهش پر از تلاطمی آشنا بود و نم غریبی بر چشمانش نشسته بود .
گفتم : اهل آلاله ای ؟
لبخنی زد که نه ، آویشن ...
و مشت باز کرد ...
خوشه ای کهکشان در دست داشت
تعارف کرد که بردار !
مبهوت گفتم: اما من یاغی؟
گفت : مگر به دنبال ستاره نبودی ؟ بر دار ...
فرمان داد و برداشتم
و دویدم ، دویدم ، دویدم ...
در کوچه ای ، پای دری که هیچ کوبه نداشت ، پسری با مویی بلند و پیراهنی منجق دوزی ، تار می نواخت ، چنان که انگار روح بهار را در او دمیده باشند ...
ایستادم ، با دستهای کوچکش غوغا در پرده ها می انداخت و زخمه بر ساز می زد ...
مرا که دید یکه خورد ، پرسید : این را از کجا آورده ای ؟! برق نگاهش را می شناختم ، بی آنکه خود بفهمم گفتم : ... و او بی آنکه چیزی بشنود گوشه یگانگی را نواخت ... حالا از او همان تصویر گنگ در ذهنم مانده است و صدای ساز ی که کودکی را می نواخت ... از خواب بیدار شدم ...
باید با دوستم می رفتیم شهریار ، برای کار
پرسید : زخم شانه ات بهتر شد ؟
کهکشان را نشانش دادم !
گفت : این را از کجا آورده ای ؟!
گفتم :
زان پیشتر که ....
گفت :
زان پیش تر
که قصه پروانه گم شود !

تیر 1394



 

تابستان هم آمد ،
اما این چهار فصل کی رنگ نگاه تو را دارد و آن غزل وارگی های افروخته؟!
مرحبا به این  تماشا ، که تو داری ، نازنین !
شعله به مژگان  می کشی ،  تا آتش زنی بر این دیدار؟ !
زنهار ، زنهار !
غلام سوخته ات را ،
چشمه ای در پیاله انداز و سبویی روشن کن ،
تا دست در دست مستی ، 
بی التفات هستی ،
گرد این بادیه حیرانی کنیم و تن به آغوش شب افکنیم !
زان پیش تر
که قصه پروانه گم شود !

تیر 1394

پ.ن :

دوستان ، دلم برایتان تنگ شده است ، بعد از راه اندازی دوباره بلاگفا ، به خانه تک تک شما سر زدم ، راه نظر بسته بود ، اگر باز آمدید ، خبرم کنید تا در سایه سار درختی که شما باشید ، لختی به ترنم بنشینم .



دوباره سلام

دلم برای بلاگفا تنگ شده بود ،

همان طور که ایمیل نتوانست مزه نامه های کاغذی را از ذهن ببرد ، فیسبوک و وایبر و دیگر محیط های اجتماعی نیز چای خالی بلاگفا را در غیبت طولا نی اش پر نکرد .

به چرایی این وقفه کار ندارم ، که قضاوتم بر پایه عدم آگاهی خواهد بود ... اما هر چه بود دارد آهسته آهسته قصه تمام می شود و باز ماییم و شما

به تعبیری دیدار یار غایب ...



نفس کم می آوری
جانماز پهن می کنی
و می باری ...

سال نو مبارک باران !

اگر چه خاموش ، اگر چه بی نگاه
می دانید و می دانم که دلتنگتان می شوم و گاه بی گاه سجاده پهن می کنم و به جان عزیزتان دعا ...
می دانید و می دانم که بر تمام آینه های عالم دخیل بسته ام تا پرتوی تابد خجسته از شما ...
می دانید و می دانم که دوستتان دارم ،
بی هیچ آذین و پیرایه ای
مگر آن عقیق بی گناه ،

محمد به عاریت
زائر غریبی که سیاره اش بر مدار تقصیر می چرخد .



شعر آواهای پراکنده

کیهان کلهر

"شعر آواهای پراکنده، به خواب‌های خوش و ناخوشی می‌مانند که در  لحظات مختلف یک شب به چشمتان می‌آیند، یعنی می‌بینید و می‌شنوید و حسشان می‌کنید... چندین بعد دارند، دور و نزدیکشان زیاد معلوم و مهم نیست. دور نزدیک است و نزدیک دور... بارانش می‌بارد،‌ اما خیس نمی‌کند. برفش هست، ولی سرما ندارد. فقط خیال است، خواب است... می‌دانید که ، ما هم گاه قسمتی از آن هستیم و گاه از بیرون نیز نظاره‌گرشان. همه با هم مرتبطند، با هم با ریسمانی پیوسته، اما نه به دنبال داستانی نه به دنبال هیچ ، صبح بعد شما می‌مانید و هاله‌ای، گردی از یادشان یا آنچه که رفت... و شاید آرزویی که، وقتی دیگر به خوابتان آیند."

 



ماه ، خیره بود بر سر شاخه های درخت ، که از سرما می لرزید.

 

ادامه دارد...



کاش ما هم رسم مادري بياموزيم و در اين آينه که تقدير ، تقديم کرده است، به تماشا نظر اندازيم و  بدانيم مهرباني کجا آشيان دارد .
در آخرين قصه دلتنگي از خود گفته ام ، آن زمان که مهمان مادر بودم و از همه کس و همه چيز به قلب او نزديکتر  - آن نه ماه عزيز -
و همان زمان بود که نخستين شعرم را با سرانگشت و بر ديوار سينه اش ، باخون دل او نوشتم ... پيش از آنکه به اين جهان ناهمگون قدم بگذارم.
و اين بود که شدم شاعر خون دل مادر!
که بر اين " حيات " گليم گسترده دارد تا فرزند آدمي ، دمي در سايه سار و خنکاي وجودش ، آرامش يابد و غربت خويش را به سرانگشتان او بسپارد ، که بر پلکش به نوازش و ترنم لالايي مي خواند.
" مادران زمين " آينه هاي تقديرند و بارقه هاي تصوير
به حرمتتان کلاه از سر بر مي دارم و بوسه بر قدم مي گذارم.



مینا جان 

هر روز آمدم و نبودی ، هر روز منتظر بودم پیغامی از تو داشته باشم و نداشتم !

حالا هم شب به سرم زده است و بی دار پای بی طاقتی های خود نشسته ام و برایت می نویسم!

از استخوانم که کبود شده است و دالانی که هر چه می دوم به ته آن نمی رسم!

باشد ، برایت خواهم نوشت

هر شب برایت خواهم نوشت

این استخاره من است

خدا کند خوب بیاید...

 



امروز شعرم سرما خورده است ، ناجور سرفه می کند ... می گویند آویشن و ختمی و لیمو ... 

اما  خودتان بهتر می دانید که ذهن ویروسها پر شده است از چیپس و پفک و لواشک

کسی هم  به عطر گلها کار ندارد و طعم خوش آنهمه خیال که از فنجان های  قدیمی بلند می شد ...

دیشب باز خوابش دیدم

یک پیاله بغل در دستش بود ، کنار رویاهایی که حسرت به دل آدم می اندازد .

گفتم نازنین !  چه پیمانه قشنگی !

آن را انداخت و شکست

آغوشش پهن شد کف حیات 

گفت تا کور شود هر کس که بغل به این نازکی نبیند  و از کاسه تعریف کند!

و مرا  میان این همه دغدغه بی رمق وانهاد

حالا استخون شعرم درد می کند

تب دارد و هذیان می گوید

و انگار نه انگار که شاعر ملتمسش پای خیال اناری نارس نشسته باشد و  آهسته آهسته او هم داردسرما می خورد.

منتظر می مانیم،

شاید کسی داروی دردمان را ته این قصه بچکاند!

 



تق تق تق

در می زند شاعر ، پشت این آوار بسته ، که هذیان ، بر سر در آن ،  قندیل بسته است .

سکوتی چند را از سر می گذراند و به داد خواهی دل برمی خیزد تا شاید صدایی در این تیرگی با او همراه شود .

او که  مبهوت غربت خویش است و محو این آتش که نگاره ها می رقصاند و انگاره ها به هم می رساند.

پیش از آن که خدا را در خود زندانی کرده باشد ...

 غلط نکنم آدینه بود که عاشق شد! روز تعطیلی تمام دل بستن ها 

در آن چهار سوق که مسگران پتک بر دیگ می کوبیدند و حلاجان مشته بر  کمان

و هنوزش پیاله در دست بود و لبخند بر منقار که  دخترک چادر  تنگ  گرفت و  او را پای اولین خواهش بی زنهارش وانهاد!

 

 



 

تصور آینه از آتش،
بی قراری های اوست،
و رقصی گنگ ، معجزه این دلتنگی
- تعبیر جاودانه عشقی فرا سو  -

تو را به چشم آب دیدم
در نگاه ماهی
بامدادان که پریان بالغ
در چشمه رخ می شستند
و نگاره می افروختند .
تا مگر بهشت عورشان 
به این تلألو روشن شود.

مرا در غربت خویش پناهی ده
به سوز خود راهی...

سی ام شهریور 1393