تبليغاتX
بهانه

نشسته ام به تماشای عکسی از دیروز ،
سر بر شانه اش به خواب رفته ام !
با خود می گویم:
تحمل سنگینی "اینهمه خستگی" پدر را دارد ؟!

پ.ن: به قول لامارتین شاعر فرانسوی “تو را دوست دارم بدون اینکه علتش را بدانم محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا”

--------------------------
پرواز بدون ... :

من در این اثر نوستالوژی می بینم و عشق... 
کودکی را می بینم در آغوش گرمای محبت و

مـــــــــادری مهـــــــــــربان و عــــــــاشق!

"مادر" یعنی "زن" و "زن" یعنی "صبر"...
در برابر ناملایمات نه فقط ! حتی ملایمات!

وقتی هم کاسه ی"صبر" شکست باز هم می شود ...
می شود زن بود و مردانه شکست / باز با هر تکه ای تشکیل شد!(گوشه ای از یک شعر قدیمی ام)
می دانید :
زن که باشی ...
خسته هم که باشی...
تحمل می کنی...
چون باید صبور باشی وگرنه...

"مادر" مقدس ترین موجود زندگی ست ..یاد عزیز مهربانتان گرامی و روحشان شاد!
برقرار باشید و بمانید

--------------------------
دستهای آبی :

و روان خواهی بود از میان پرندگانی که در نگاهشان باران است
تا قطره های پر طراوت باران خاکستر آتش را بخوابانند
تو از میان طراوتی تر خواهی گذشت
و روحت آذین صفای نگاهت را خواهد بست

--------------------------


تمام شد !
شارژ موبایلم را می گویم !
اما مگر تمام می شود عطر خوشی که از بهار گرفته ام ؟!
جمله آخرم این بود که نشنیدی انگار :
"سلام برسان به همه آلاله های درون ! "

می روم کنار مورچه هایم تا برایت دعا کنیم .
می دانی !
وقتی که بچه بودیم
قاصدکها می آمدند و آمین می گفتند ! 
تو فکر می کنی حالا هم بیایند پای خلوت این یاغی ؟

دوستت داریم
همین
مورچه ها و من

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱



می دوم در پس آیینه مدام
تنگ می گردانم چشم
کور سویی است
ز فانوس بزرگ
گله های هیمه
مست می سازند  آتش به چرا
زنبقی بسته گلو
زنگ دارد به صدا
با شبانی خاموش
هی زند
هی به هوا

۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۱



دلم برای ما هی هایم تنگ شده است !
برای بی قراری بنفشه !
برای لبخند مرجان
برای شکفتن انار
برای دلبستگی های یواشکی
برای مهربانی های تو که گفتی نام نبرم !
برای مستی پرده ای که میرقصد
و برای خنکی موهایش
وقتی که صورتم را نوازش می کند!
دلم برای بوسه هایتان تنگ شده است
و آن شانه آبی
که دندانه می شکند !
دلم یک ذره شده است
برای وقتی باد که تسبیح می گرداند و دعا فوت می کند
به جان اسارت عشق
به جان شرم افروخته هیمه
به جان ...
ای وای قابلمه ام سوخت ...
چه رعد و برقی !

پ . ن : امروز کشف کردم توت فرنگی هم بند ناف دارد !

۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱



به عارف شیدا

فراغتی کو تا در آن کرانه آرام  گیرم !
سرم به هوایی سرگردان است و چشمم به قفایی !
سینه می دود از پی آینه
و خواب می رود به دنبال سینه
تا دلک را پای بندد و بر نافرمانی اش استخارتی فرماید !
چه خوش روزی است روز در بندی  ، ای یار
ما را زنجیری پیش آر فراختر
دلمان  تنگ است !

۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱



تغزل موهایت 
موج می زند در خیال صحرا
گاه خوشه چیدن دخترکی
که جرعه ای از نگاهش
مست می سازد دانه گندم را

می پرسم از تاک
که تو را چنین مدهوش نمود؟
می گوید : باد
می پرسم از باد
پریشان کیستی؟
می گوید : تاک

و من چنان کوزه ای
که سر بر درختی خشک
بی جرعه آبی
به خواب رفته است
سر بر تقدیر خویش نهاده ام
و خود را به انتظاری تقطیر می کنم …