از خدا که پنهان نیست ، از شما هم نباشد، جوان بودم و یاغی و زخم هزار تازیانه بر شانه بیداد می کرد.
در آن زمستان ، که هنوز پا در آینه نگذاشته بودم و چون ما هیان هفت دریا ، غرق شور آبه های تنهایی خود ، در آسمانی خاموش، ستاره ای می جستم ، تا پای پلک یخ زده ام آویزان کنم ، او را دیدم ، چله ، چله ، آتش در کمان داشت و سبو، سبو ، روشنی در گفتار،
انگار تازه از دریا باز گشته باشد، نگاهش پر از تلاطمی آشنا بود و نم غریبی بر چشمانش نشسته بود .
گفتم : اهل آلاله ای ؟
لبخنی زد که نه ، آویشن ...
و مشت باز کرد ...
خوشه ای کهکشان در دست داشت
تعارف کرد که بردار !
مبهوت گفتم: اما من یاغی؟
گفت : مگر به دنبال ستاره نبودی ؟ بر دار ...
فرمان داد و برداشتم
و دویدم ، دویدم ، دویدم ...
در کوچه ای ، پای دری که هیچ کوبه نداشت ، پسری با مویی بلند و پیراهنی منجق دوزی ، تار می نواخت ، چنان که انگار روح بهار را در او دمیده باشند ...
ایستادم ، با دستهای کوچکش غوغا در پرده ها می انداخت و زخمه بر ساز می زد ...
مرا که دید یکه خورد ، پرسید : این را از کجا آورده ای ؟! برق نگاهش را می شناختم ، بی آنکه خود بفهمم گفتم : ... و او بی آنکه چیزی بشنود گوشه یگانگی را نواخت ... حالا از او همان تصویر گنگ در ذهنم مانده است و صدای ساز ی که کودکی را می نواخت ... از خواب بیدار شدم ...
باید با دوستم می رفتیم شهریار ، برای کار
پرسید : زخم شانه ات بهتر شد ؟
کهکشان را نشانش دادم !
گفت : این را از کجا آورده ای ؟!
گفتم :
زان پیشتر که ....
گفت :
زان پیش تر
که قصه پروانه گم شود !

تیر 1394