به پنجره فکر می کنم.
به نور،
به سایه ها،
که در سکون آدمها می پلاسند و زیر پاها له می شوند و می روی تا شاید نجاتشان دهی، از تو می گریزند.
به باغ می اندیشم و گلداني لب شکسته و قیف یک بستنی که پای نگاه كودكي خاموش افتاده است.
به این می اندیشم که حالا او فکر می کند: "چه کسی دارد برایش می نویسد ؟"
به خودم می اندیشم که چه فراموش شده ام! چه فراموش کرده ام که فراموش شده ام!
به حالا می اندیشم که پاسی از شب گذشته است و باز باید بروم بخوابم و خواب بچه هایی را ببینم که در حسرت اتل متل مانده اند، آخر بر روی کدام پا ؟!
راستی می شود آنها که پا ندارند بر روی پیشانی بزنند و اتل متل بخوانند؟ و بعد هم که به آخر رسید چین پیشانی را برچینند و بروند !
دلم برایت تنگ شده است ، هیچ می دانستی؟
حالا بگو من کیستم ؟

الف : هیچکس
ب : همان سایه که عرض شد
ج : کودکی که پا ندارد
د : گاو مش حسن

فروردين 1389



شعر و ادبیات معاصر, نوشته های کوتاه, اتل متل تو توله, محمد پوردامغانی

جویی
کنار آن
زنهای رخت شوی
بر سنگ می زنند
بخت سیاه خویش
رخت سیاه و موی
از حلقه قنات
بیرون می آید
مردی که می کشد
بر پشت خود عذاب
فانوس او به تاب
"بی چاره کش کشو"*

آن شب
مادر اسير خواب
او رفت !
من ماندم و خیال آب

اینجا دو باره من
در پای خط چار
مردان له شده
زنهای بی قرار
وامانده از قطار

مترو
پایاب و یاد جو
بی چاره "کش کشو" !
زمستان 1391
------------------------------------------------
کش کش . [ ک َ ک َ ] (اِ) آنکه در پاره ای از اراضی، آب را با وسیله ای مخصوص بجریان آرد.
------------------------------------------------
4يا 5 سال بيشتر نداشتم. مادر مرا با خود به پاياب مي برد. چندين پله پايين مي رفتيم . فضايي بسته بود . نمناك و خنك . يك طرف دهانه قنات بود و طرف ديگر محلي كه آب از سوراخی بیرون می رفت و وسط نيز جويي كه زنان كنار آن سنگ گذاشته بودند و رخت مي شستند و گاه نيز بدن . ناگهان هياهو مي شد. فرياد مي زدند " كش كشو ! " مردي خميده با فانوسي در دست و يا گاه با "چراغ موشو " از دهانه قنات بيرون مي آمد. توبره اي بر پشت داشت و با ريسماني كه بر شانه انداخته بود چيزي را به دنبال خود در كف قنات مي كشيد. گمان مي كنم پارچه يا حصير بود. از يكي از پيرمردهاي كوير پرسيدم گفت: چوب درخت انار به طناب مي بستند . هم به قصد لايروبي و هم اينكه آب گل آلود شود و كمتر هدر رود . هياهوي زنان نيز به چند دليل بود كه اگر سر و بدنشان برهنه است بپوشانند و ديگر اينكه امكان آب كشيدن لباسها نبود . اما "كش كشو " راه خود را مي رفت . نه به داد و فرياد زنان كار داشت و نه به ترسي كه در دل پسر بچه افتاده بود از ديدن اين موجود عجيب و غريب!
بعد از 50 سال ايستگاه مترو به نظرم، درست شبيه پاياب آمد .
همان پله ها، همان آدمهاي خسته همان دو حلقه تاريك ابتدا و انتها همان جو كه به جاي آب آهن در آن جريان دارد. و همان "كش كشو" كه پر هياهو مي آيد و بي تفاوت مي گذرد.
تنها پسر بچه، حالا وقتي ترس در وجودش موج مي زند، ديگر دستش در دست مادر نيست !



شعر و ادبیات معاصر, اشعار نیمایی, پایاب, محمد پوردامغانی

نه به دستم قلم داد
تا باد را زخم زنم
و خورشيد را خنجر
و نه فرمانی
که از فولاد سخن
تبري سازم
به طمع جان اخگران
بر اين دفتر
رسالت من همه اين بود
که در اين دوات
شرابي ريزم
از خون ارغوان
به سكر همه آدميان
تا مست 'گردد کاغذ
و نماند مستوري
در او نهان

پاره پاره
در اين طوفان ورق خورديم
و از اقبال همه پريان
بالا رفتيم
كه مگر داغ غربت خويش را
به ختمي روئيده در صحرایی
خنك سازيم

شولای رستگاری این بود !

تير ۱۳۸9



شعر و ادبیات معاصر, نوشته های کوتاه, عصرانه های گفتگو, والقلم, محمد پوردامغانی

هنوز يک نفر مانده بود تا صف تمام شود و ما برسيم آنجا که از بوق سگ انتظارش را مى کشيديم ...
خواستيم برسيم که اين قراضه زنگ زد ... آن را جلو گوشمان گرفتيم ...
صدايى نمى آمد ...
آمدیم ناسزايى نثار کنيم ...
که ديدیم صداى فوت هم نمى آيد ...
بیشتر آن را به گوشمان چسباندیم
پوم تاک
پوم تاک
پوم تاک
...
بی آنکه سنگی جای خود بگذاریم صف را رها نمودیم و دویدیم طرف بیمارستان ....
گوشی را روی قلبش گذاشته بود و به خواب رفته بود ...

بهمن ۱۳۸۸



شعر و ادبیات معاصر, نوشته های کوتاه, عصرانه های گفتگو, ب نشانی, محمد پوردامغانی

باد نشديم، بوزيم، هر جا كه دلمون خواست! حتي تو خونه بهار
ابر نشديم، بدويم، هر جا كه دلمون خواست!حتي تو خلوت نگار
نه صخره! كه رشك سختي باشيم و نه قطره كه نشون خوشبختي
آه هم نيستيم كه آروم بالا بريم و نون هم كه اگر از سر ندار برمون دارن دارا شيم!
باغ كه هر روز درختا رو بغل كنيم و ماه كه هر شب ستاره ها رو خواب
حتي ماهي هم نشديم كه ما رو توي تابه بندازن و يك شكم سير دعاشون كنيم!
عشقمون كشيد علف شيم تا سير شه هر چي بزه! شديم خر زهره
عرعرمون موند و ترسي كه تو دل يونجه ها مي انداختيم!
خبرمون كردن مي شه بستني شد، خنك خنك!
كي مي دونست ته قيف سوراخه و مي ريزيم روي زمين و عابرا چنان لگدمون مي كنن كه بيا و ببين !
بعد هوس سياحت به سرمون زد!
شديم دوربين
اولين عكس رو بر نداشته، افتاديم و لنزمون شكست! مجبور شديم هر چي خاطره است توي اطاق تاريكمون زندوني كنيم!
گفتيم آخ جون! مي شيم اطاق تاريك و اونجا ديگه به به! نور علي نوره!
اما نمي دونيم كدوم از خدا بي خبري پرده رو كشيد و ما مونديم اون وسط حيرون!
خوب پس بهتره پرده باشيم! تا وقتي پسمون مي زنن!
اما...
جمع كنيم بساط معركه گيري رو كه بچه مرشد هم حتي نشديم! تا دورمون جمع شن و خير سرمون كلاه بگردونيم!
پس شديم كلاه! يكي ما رو بر داشت، يكي گذاشت!
حالا، همه به ما ميگن:
آي با كلاه، آي بي كلاه...

اسفند 1391



شعر و ادبیات معاصر, نوشته های کوتاه, عصرانه های گفتگو, یادگاری, محمد پوردامغانی

حالا دیگر زمان زیادی است که ما را از یاد برده ای!
راستی چه شد آن مهر؟
گناه ما بود؟
یا تردی خیال ریحان!
حرفهای زیادی است که شاید بشود زد شاید نشود!
اما به گمانم دوستی گاه از این دایره بیرون می رود و بر دل آدم کولاک می شود.
چرا كه اين بي قرار،سنگ نبشته ای است، که به چشمی دیگر بايد آن را خواند.
مگذار این کتیبه شکسته از دیوار فرو افتاده ، زیر آن همه خاک بماند و مادیانها بر آن پای کوبند.
اگر ياغي ، در اين دشت مي نالد،
اگر به خستگي ، التماسش را بر در مي كوبد،
و اگر هنوزش اشكي در پياله است، 
به بركت تبسمي است كه از لبان تو بر ديده اش دويده است!
با او بر مدار پريشاني مچرخ
و بدان كه: دوستت دارد!
"بيش و كم از آن تقدير
بيش و كم از این عصيان"

آبان ۱۳۸۹



شعر و ادبیات معاصر, نوشته های کوتاه, عصرانه های گفتگو, یاغی, محمد پوردامغانی

دیوانه و سرمست
می دوم به تماشای اینهمه آرواره شکسته ،
در میان لوتی که دهان باز کرده است
تا مارا ببلعد!

از اخترک چندم آمده ای؟
چنین فریبا!
که چینی فروشان آنجا
پیاله ای تو را داده اند ،
بر جگر تاولی رخشان

من ماتم و حیران،
فهیم و رستگار؟!
عاقل و درست پندار؟!

کشک را با کدام کاف می نویسند همسایه
و قاف قلب را با چند من سیر؟

پاره پاره شده است دلم
در این اندرونی
که نفس می برد و خماری از سر می اندازد
کاش جوی آبی بود
یا معبری
که گیاه ماهیان عالم را به چرا می بردم
هی هی هی ، از عاقبت این بدمستی
هی هی هی از عاقبت این بد مستی

چراغ را بالا بگیر
می خواهم قطرات اشک را روی گونه ات بشمارم
شاید بشود گردنبندی از آن ساخت
شاید بشود برد و نگاه خرید

چه فهیمم من و چه عقل درست!
این را جار می زنم در تمام کوچه
تا طوطیان آواره بشنوند و با من تکرار کنند:

کشک
کشک
کشک ...

امرداد 1394



شعر و ادبیات معاصر, نوشته های کوتاه, عصرانه های گفتگو, تاول رخ ماه, محمد پوردامغانی

به این نتیجه رسیده ام که :
جهان را رها کنم!
رها کرده بودم ها ،
اما ،
رهایی را نیز رها کنم!
و بماند این کودکی که در خواب و بیداری مرا قلقلک می دهد و میان کاغذ رنگی می گذارد و می فرستد آن سوی پروا !
چه گیجم من و هنوز هم ...



شعر و ادبیات معاصر, نوشته های کوتاه, عصرانه های گفتگو, بادبادک, محمد پوردامغانی

چند روز است می خواهم پاسخ نطرت را بنویسم،
اما هر بار به بهانه ای نمی شود،
تا اینکه شد دو نظر از آن تماشا که تو داری نازنین!
گفتم: قدم کم می آید،
همه راه علم را دویدیی
گفتم: نفس کم می آید،
همه هوای عالم را دمیدی
حالا، پای این چهار سوق ، گلیم پهن کرده ام و تو را به انتظار نشسته ام
تا شبی، که سر بر سینه کهکشان گذاریم و خواب ماهیان هفت دریا را در پیاله ریزیم
انگار دارم برای دو تن می نویسم،
که خوب می دانند گیس پریشان حیات را بافتن یعنی چه،
دو قدیس از دیار مشتاقی،
که دست در دست هم ،
بر سر مژگان باد می رقصند !
دانستی که، که را می گویم ؟
دانستی؟!

پ. ن :
من هم ذوق مرگ شدم ،
وقتی که خواب دیدم، در کوچه می دویدی، 
چه ترانه ای می خواند پیراهنت!

 



شعر و ادبیات معاصر, نوشته های کوتاه, عصرانه های گفتگو, شولای پریشانی, محمد پوردامغانی

اسبی زین کرد و به آیین پریان ،
آخرین کلام را
- که باز مانده بود -
پیش آورد :
"پاندورا " !
کم یا بیش ،
اسطوره تقدیر ندارد !

می گوید : نفس کم می آید !

ماه من مگر نمی داند که در این هجرت ، ستارگانی رستگار، تاریکی را فرو نهاده اند و بر تارک شبی معلول ،  خوش نشسته اند!  

نفس...
نفس ...

راست می گوید ، 
نفس کم می آید پای نگاه گلی که باد آشفته اش کرده است و باران بر رخسار بی گناهش بوسه می زند !
تو را به چند ماهی ، روزگار خواهد فروخت ؟ دلشوره ام
در این بازار که مفت خران به کمین نشسته اند و دلالان طمع می بافند ؟
قاصدک مژه خون کرده است به اندرونی و آه زنی در زنجیر می رقصد !