امروز شعرم سرما خورده است ، ناجور سرفه می کند ... می گویند آویشن و ختمی و لیمو ... 

اما  خودتان بهتر می دانید که ذهن ویروسها پر شده است از چیپس و پفک و لواشک

کسی هم  به عطر گلها کار ندارد و طعم خوش آنهمه خیال که از فنجان های  قدیمی بلند می شد ...

دیشب باز خوابش دیدم

یک پیاله بغل در دستش بود ، کنار رویاهایی که حسرت به دل آدم می اندازد .

گفتم نازنین !  چه پیمانه قشنگی !

آن را انداخت و شکست

آغوشش پهن شد کف حیات 

گفت تا کور شود هر کس که بغل به این نازکی نبیند  و از کاسه تعریف کند!

و مرا  میان این همه دغدغه بی رمق وانهاد

حالا استخون شعرم درد می کند

تب دارد و هذیان می گوید

و انگار نه انگار که شاعر ملتمسش پای خیال اناری نارس نشسته باشد و  آهسته آهسته او هم داردسرما می خورد.

منتظر می مانیم،

شاید کسی داروی دردمان را ته این قصه بچکاند!

 



تق تق تق

در می زند شاعر ، پشت این آوار بسته ، که هذیان ، بر سر در آن ،  قندیل بسته است .

سکوتی چند را از سر می گذراند و به داد خواهی دل برمی خیزد تا شاید صدایی در این تیرگی با او همراه شود .

او که  مبهوت غربت خویش است و محو این آتش که نگاره ها می رقصاند و انگاره ها به هم می رساند.

پیش از آن که خدا را در خود زندانی کرده باشد ...

 غلط نکنم آدینه بود که عاشق شد! روز تعطیلی تمام دل بستن ها 

در آن چهار سوق که مسگران پتک بر دیگ می کوبیدند و حلاجان مشته بر  کمان

و هنوزش پیاله در دست بود و لبخند بر منقار که  دخترک چادر  تنگ  گرفت و  او را پای اولین خواهش بی زنهارش وانهاد!

 

 



 

تصور آینه از آتش،
بی قراری های اوست،
و رقصی گنگ ، معجزه این دلتنگی
- تعبیر جاودانه عشقی فرا سو  -

تو را به چشم آب دیدم
در نگاه ماهی
بامدادان که پریان بالغ
در چشمه رخ می شستند
و نگاره می افروختند .
تا مگر بهشت عورشان 
به این تلألو روشن شود.

مرا در غربت خویش پناهی ده
به سوز خود راهی...

سی ام شهریور 1393