X
تبلیغات
بهانه

راستش را بگويم نازنين ؟ 
به اين دو مينا
که کنار کرت ريحان آب مي نوشند
حسوديم مي شود !
چه با همند و غرق خلوت خويش !
مرا هم پشت پنجره نمي بينند
که بي تو در سايه خود نشسته ام
و بي قراري  را تمرين مي کنم !
يادت مي آيد ؟
هر غروب  دامن پهن مي کردي و کفشدوزکها را
که باد برايشان بر تره هاي ترد  تاب بسته بود
صدا مي زدي و در گوششان مي گفتي که :
" انگار زمين تب دارد ! "
يادت مي آيد بوسه اي را نشانشان مي دادي 
که کنج نگاهت  جا خوش کرده بود !
و آنها
آينه کوچکت را که هر روز ابرو در آن صاف مي کردي
بر مي داشتند و براي بوته گل محمدي مي بردند
تا خود را در آن تماشايي کند

به خانه که آمدم
خوشبختي را ديدم
خواب از سرش پريده بود !
تو نبودي که او را در بغل گيري  و
داغ از لبش بر داري
تو نبودي که به جانش دعا فوت کني
تا بر سينه ات آرام به خواب رود !

اين دو مينا چه هياهويي دارند !
که اگر بودي
من نيز با تو چه هياهويي داشتم !

بهار 1392