X
تبلیغات
بهانه



نمی دانم چرا خیال می کنی تو را گم کرده ام ؟
اما یادت باشد، در حاشیه آخرین دایره ای که در بی نهایت شکل مي گيرد، مرد سرگردانی را خواهی یافت که گرد تو می چرخد ... ریز ریز ریز آنچنان که در قصه ات نیز محو  می شود و تو تصور می کنی که نیست ... که نیست ... که نیست  ... آنوقت باران را می فرستی به سراغش که در این همه بی نشانی، نشانی از او گیری .
دستهای بسته من نمی توانند هیچ قفلی را از بند هیچ حکایتی باز کنند چرا كه در هیچ چهار راهی چراغی برای من قرمز نشده است تاگلی را به التماس، پیشکش عابري كنم که  از پشت شیشه  تار مرا  می نگرد!  و به یاد ندارم مادر حتی،  روزی ته صف ایستاده باشد تا اسم پسرش را از زبان ناظم بشنود که عاشق شده است.
بیچاره،  مرا که به دنیا آورد در خاکستر گم شد.

او نيز از آغاز این قصه چشمی نداشت تا سوسو زند به پیدایی راهی  و فنجانی  تا فالی گیرد به تماشای نقشی.
این نامه را از سلول بغلی برای تو  می نویسم ... شماره اش را نمی دانم چون در بند بلندی به دنیا آمده ام  و هرگز پا از آن بیرون نگذاشته ام كه بشود شماره اش را خواند و اگر هم روزی بيرون روم، کسی به چشمهایم نور را نیاموخته است تا بخوانم!

کوری تنها مشق من بر دیوار این زندان بوده است .

باورم كن و برای من آیینه ای بتابان

همسایه بی شماره ات
محمد

بهار 1392



 






ساخت كد آهنگساخت كد موزیک آنلاین