"من"  کیست ؟!
حقارتی فرسوده که بر این حیات خود را وانهاده است و در قابی کهنه ، می پندارد که از قد همه نیلوفرهای عالم بالا رفته است ...
کاش روزگار ، مرا هم خمره ای می داد و می شکستم تا  زمین زیر پا مست گردد و در دلش لرزه افتد ، رقصی خوش ، به رشک همه خرمیان !
آوار ، آوار ، آوار ...
چشم که گشودم ، تو آمده بودی !
گفتمت : صنوبر چند ؟
بوسه پیش آوردی که بها ندارد !
قد کشیدم وایستادم ، 
سبز ، سبز ، سبز ...
آواز به هنجره قناری بر گرداندی و گفتی :
"خیالی نیست بد مستان را ، 
از زمین لرزه ای که درگیرد و رقصی که کمر کوه شکند!
آوار، آوار ، آوار ..."
دوستت دارم بهار!

امرداد 1394



شعر و ادبیات معاصر, نوشته های کوتاه, عصرانه های گفتگو, زمین لرزه, محمد پوردامغانی

پس آنهمه خواب خوش بی دلیل نبود!
چشم که باز کردم بهار آمده بود ، پی بهانه
بغض در گلو شکست و اشک بر گونه دوید
حالا بنشینم و بیندیشم !
به اینهمه فرصت که در نبودنش هدر شد،
به خود بیندیشم که بی رحمانه در چنبره زمان اسیر افتادم و چشم بر تماشا بستم،
به ساعتی که فریاد می زد و نمی شنیدم ،
به قاصدکی که بال بال می کرد و نمی دیدم
این پنجره حقیر!

امرداد 1394



شعر و ادبیات معاصر, نوشته های کوتاه, عصرانه های گفتگو, بهار, محمد پوردامغانی

دخترانی دارم حوا ، پسرانی زمین،
می آیند و در آغوشم می گیرند و بوسه بر نگاهم می گذارند .
بهار آمد پر ترنم ، 
سپیده روشن،
و هستی که شعله می شود !
پدر!
پدر!
پدر !...
جان را در دل می گویم و فکر می کنم که: 
چرا نباشم؟
چرا برایشان ننویسم؟
و چرا نان و نمک تعارفشان نکنم و این عشق دو سویه متبرک را ؟!
مبارکم باشد همه بلوغی که می تابانید.
بهارم!
سپیده ام! 
و تو، نازنینم ! 

اردیبهشت 1394