نه بر اطلس خاک
نه در اطلس دل
که بر اقلیم خاکستر
بی چون و چرائیدر این گوی که می چرخد و
شماری از خاک
می بارد و
می جوید و
بازت نمی یابد باران
بر آن آینه
تو را به تمثیل نشسته است
- کنایتی از غبار
بر چشم جان -بیا رها سازیم خویش را
در بر هوت بی نشانی
تا در پی هیچ اطلسی
روز و شبانمان به سیاهی ننشیندو چنین باشد که خاک را
به کیمیای آتش درون
خاکستر سازیم
- به تمسخر این بادیه سرگردان -ماه منیری که می ماند
حسرت یک دیدار است
و افسون لبی
که به خون ارغوان خود را جلا داده است
تا مگرش دلدادگان مست شوند و بی طاقت
و هم از این دست
تمشکی که هنوزش
سرخی آن دیدار بر گونه مانده استما را به نی لبکی دلخوش کن
ساعتی بیش نمانده است
پرده خواهد افتاد...آذر 1388