مینا جان 

هر روز آمدم و نبودی ، هر روز منتظر بودم پیغامی از تو داشته باشم و نداشتم !

حالا هم شب به سرم زده است و بی دار پای بی طاقتی های خود نشسته ام و برایت می نویسم!

از استخوانم که کبود شده است و دالانی که هر چه می دوم به ته آن نمی رسم!

باشد ، برایت خواهم نوشت

هر شب برایت خواهم نوشت

این استخاره من است

خدا کند خوب بیاید...

 



امروز شعرم سرما خورده است ، ناجور سرفه می کند ... می گویند آویشن و ختمی و لیمو ... 

اما  خودتان بهتر می دانید که ذهن ویروسها پر شده است از چیپس و پفک و لواشک

کسی هم  به عطر گلها کار ندارد و طعم خوش آنهمه خیال که از فنجان های  قدیمی بلند می شد ...

دیشب باز خوابش دیدم

یک پیاله بغل در دستش بود ، کنار رویاهایی که حسرت به دل آدم می اندازد .

گفتم نازنین !  چه پیمانه قشنگی !

آن را انداخت و شکست

آغوشش پهن شد کف حیات 

گفت تا کور شود هر کس که بغل به این نازکی نبیند  و از کاسه تعریف کند!

و مرا  میان این همه دغدغه بی رمق وانهاد

حالا استخون شعرم درد می کند

تب دارد و هذیان می گوید

و انگار نه انگار که شاعر ملتمسش پای خیال اناری نارس نشسته باشد و  آهسته آهسته او هم داردسرما می خورد.

منتظر می مانیم،

شاید کسی داروی دردمان را ته این قصه بچکاند!

 



تق تق تق

در می زند شاعر ، پشت این آوار بسته ، که هذیان ، بر سر در آن ،  قندیل بسته است .

سکوتی چند را از سر می گذراند و به داد خواهی دل برمی خیزد تا شاید صدایی در این تیرگی با او همراه شود .

او که  مبهوت غربت خویش است و محو این آتش که نگاره ها می رقصاند و انگاره ها به هم می رساند.

پیش از آن که خدا را در خود زندانی کرده باشد ...

 غلط نکنم آدینه بود که عاشق شد! روز تعطیلی تمام دل بستن ها 

در آن چهار سوق که مسگران پتک بر دیگ می کوبیدند و حلاجان مشته بر  کمان

و هنوزش پیاله در دست بود و لبخند بر منقار که  دخترک چادر  تنگ  گرفت و  او را پای اولین خواهش بی زنهارش وانهاد!